تبليغاتX
تنها محبت مهربونی


  • دوریت را می بینم.
    سلام همه خوبيييين

    اين دست نوشتمو كه اگه بشه شعر اسمشو گذاشت !!

    يك شب كه دلم خيلي گرفته بود به ذهنم رسيد!

    اميدوارم خوشتون بياد

    از نظراتون كه شرمندم مي كنيد نهايت تشكر و دارم.

     

    دوريت را می بينم

     

    دوريت از انچه نبايد می بينم

     

                                                دوريت با چشمی نگران می بينم

     

    دوريت از انكه نمی خواهی می بينم

     

                                              دوريت با ديوانگيه درونی می بينم

     

    دوريت از لحظات ارزوها می بينم

     

                                             دوريت با تشويش دل نگرونی می بينم

     

    دوريت از درك لحظات مي بينم

     

                                             دوريت با روزهاي بي وصال مي بينم

     

    دوريت از ارامش حقيقي مي بينم

     

                                             دوريت با شب هاي بي ماه مي بينم

     

    دوريت از محبت خواسته هايت مي بينم

     

                                                 دوريت با نگاهي فروبسته مي بينم

     

    دوريت از طلوع خنده هايت مي بينم

     

                                                   دوريت با لباني خشكيده مي بينم

     

    دوريت از گرماي احساسات مي بينم

     

                                                  دوريت با ممكن هاي نا ممكن مي بينم

     

    دوريت از سكوت بي دريغ مي بينم

     

                                               دوريت با هدف هاي بي هدفي مي بينم

     

    دوريت از نبود همهمه مي بينم

     

                                                     دوريت با درگيريه افكار مي بينم

     

    دوريت از تنهايي نا تمام مي بينم

     

                                                  دوريت با فاصله هاي دور مي بينم

     

    دوريت از زلاليه زلال مي بينم

     

                                                دوريت با  درد سوختگي مي بينم

     

    دوريت با اشك هاي سرازير مي بينم

     

                                                دوريت با دربه دريه نفوس مي بينم

                                                                                                     نوشته ی مریم گل

      راستي چرا وقتي دوست نداري مي گويند: بي احساس!!و ان وقت كه 

    دوست داري مي گويند: نداشته باش !!!!                                                                   

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط مریم گل |



  • دلهره!!!!!!!
    بر اساس واقعیت

     

    دلهره

    دلم بدجوری شور می زد.تا زنگ تلفن به صدا درومد!قلبم به تپش می افتاد ودست و پایم می لرزید!

    فکر اینکه فرشاد رو از دست بدم مثل خوره افتاده بود به جونم!

    در طول این چند روز هر وقت فرشاد به خونه بر می گشت ترس و دلهره باعث می شددر چند لحظه ی

    ورودش خودم را از چشمانش پنهان کنم!تا می گفت :عزییییییزم کجایی؟ان وقت بود که نفس راحتی

    می کشیدم و مثل همیشه با شورو شوق می امدم و رو به رویش می نشستم.

    اندک اندک به دومین سالگرد ازدواجمون نزدیک می شدیم.پسرم شهاب دو ماهه شده بودو وجودش

    رنگ و بویی تازه به زندگی مان بخشیده بود.

    چند شبی بود که فرشاد اصرار داشت سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیریم و مهمانی کوچکی راه بندازیم.

    اما

    ترس اینکه خدایی ناکرده ان همان وقت تلفن به صدا در بیاید و ابرویم برود باعث می شد که شدیدا

    مخالفت کنم.

    شب ها خوابم نمی برد و مدام فرشاد جلوی چشمم مجسم می شد که گاهی تنها نگاهم می کرد

     بی انکه کلمه ای بگوید!وگاهی شانه هایم را در دستهایش می گرفت و محکم تکان می داد و فریاد

    میزد:راستش را بگو وگرنه هم تورا می کشم هم خودمو!

    کارم شب وروز گریه و زاری شده بود کم کم فرشاد هم متوجه شده بود  هر چند سعی می کردم وقتی

    به خانه می اید بر اعصابم مسلط باشم!ولی چشمان قرمزو پف کرده رسوایم می کرد.

    این را وقتی بیشتر می فهمیدم که می امد و دستهایم را می گرفت و می بوسید و می گفت:عزیزم

    چت شده؟مریضی؟چرا گریه کردی؟ مگه من مردم!اتفاقی افتاده؟

    من که جرئت نداشتم حرفی بزنم فقط اشک می ریختم و او با نگرانی مو هایم را نوازش می کرد و

    می گفت:حتما پدرمادرم حرفی زدن که رنجیدی!عزیزم اونا منظوری ندارن !اگه چیزی می گن از روی

    محبت و دوستیه. و من میگفتم :نه بنده ی خداها که با من کاری ندارن!

    چندبار تصمیم گرفتم حقیقت را بگویم ولی خیلی زود پشیمان شدم.با خود گفتم:اگه فرشاد بفهمه

    حتما طلاقم می ده!!شایدم خفم کنه!!!!...

    شبی روبه رویم نشست و دستهایم را گرفت و ملتمسانه گفت:عزیزم چرا حرف نمی زنی؟

    یعنی من غریبم؟دارم دیوونه می شم.شب و روز ندارم!انصاف کجا رفته؟! مگه اول زندگیمون به هم

     قول ندادیم هیچی رو از هم پنهان نکنیم؟! نزدیک بود همه چیز رو بگم!ولی تا چشماش رو میدیدم

    زبانم بند می اومد.هر دفعه که حرف به اینجا می رسید با صدای بلند گریم می اومد طوری که به

    هق هق می افتادم!فرشاد می گفت : شاید دچار افسردگی شدی .به خاطر منم که شده بیا بریم

    دکتر! بعد از چند بار که این اتفاق افتاد دیگه نتونستم نه بگم!روزی که رو به روی دکتر نشستم برای

    یک لحظه حس کردم کسی را پیدا کردم که پیدا شده بهم کمک کنه.او پرسشهای زیادی مطرح کرد

    ولی نمی توانستم به همه ی ان ها جواب بدم!وقتی پرسید :ایا یاداوری خاطره ای باعث ترس و

    اظطراب شما شده؟ خیلی ترسیدم!حس کردم ممکنه همه چیزو بفهمه!

    دکتر گفت :نذارید تو خونه تنها بمونه ببریدش گردش مسافرت به مناطق سرسبز

    از مطب بیرون اومدیم احساس ارامش می کردم و منتظر بودم که فرشاد چیزی بگه که گفت:

    عزیزم فردا مرخصی می گیرم بریم شمال.موافقی؟

    بی اختیار لبخندی زدم وگفتم:راست می گی !فدات بشم.

    فردا

    هنوز از سر کار نیومده بود که چمدان را بستم و لباس نارنجی ام رو پوشیدم که فرشاد دوست داشت.

    ثانیه شماری می کردم که فرشاد بیاد بگه بریییییم.

    سرانجام امد وقتی مرا با ان حال دید گفت:خدارو شکر بهتری عزیزم؟

    فوری گفتم :اره خیلی خووووبم

    به اشپزخونه رفتم تا برایش شربتی بیارم که گفت:داشتم دیوونه می شدم نزدیک بود با رئیسم

    دعوام بشه!

    گفتم: چرا؟ 

    گفت:با مرخصیم موافقت نکرد!

    لیوان شربت  از دستم افتاد روی صندلی ولو شد!فرشاد با عجله خودش و رسوند و گفت :چی شد؟

    و من بی انکه بهش حرفی بزنم فقط نگاش می کردم حال بد گذشته دوباره اومد سراغم!

    واااااای

    صدای تلفن وضع را خراب تر کرد! 

    با عجله گو شی رو بر داشتم مادر شوهرم بود!نفس راحتی کشیدم و سلام علیکی کردم و گوشی را

    به فرشاد دادم.نفهمیدم چه گفتند ولی بعد از تمام شدن مکالمه فرشاد گفت:مادر می گه شام بریم

    اونجا موافقی؟

    فورا گفتم : اره اره اتفاقا دلم براشون تنگ شده بود اصلا چند روزی بریم اونجا!

    تا این حرف از دهانم بیرون امد فرشاد به طرفم پرید دستم را گرفت و کشان کشان به سوی اتاق خواب

    برد و روی تخت انداخت در را بست و گفت: منتظر تلفن کی بودییییییییییی؟حالا مطمئن شدم تو مریض

    نیستی !از یه چیزی وحشت داری که می خوای از خونه فرار کنی!مگه نه؟ حرف بزن؟؟؟؟

    مثل بید می لرزیدم .انگار تمام دنیا دور سرم می چرخید!دهانم خشک شده بود به زور می توانستم

    حرف بزنم .

    باز صدای تلفن به صدا درامد .فرشاد گوشی را برداشت ولی حرفی نزد و گوشی را به من داد و همزمان

     دکمه ی پخش را زد.زبانم بند امده بود!فرشاد با اشاره می خواست زورم کنه که حرف بزنم .

    گوشی از دستم افتاد .دوباره صدای زنگ تلفن و همزمان صدای فرشاد بود که لرزش تنم را بیشتر

    می کرد :به خدا اگه حرف نزنی هم تورو هم خمدمو می کشم! گفتم :باشه

    از ان سوی خط کسی گفت:انگار یادت رفته!گفتم یه هفته وقت داری به من زنگ بزنی اگه نه زنگ

    میزنم و همه چیز رو به شوهرت می گم.بدبختت می کنم!هفت روز کنار تلفن نشستم فکر کردی

     می تونی از دستم فرار کنی؟؟؟کور خوندی!بیچارت می کنم!مگه لالی حرف بزن!نامه هات جلو

    چشممه .تیکه های خوبش رو انتخاب کردم تا برای شوهرت بخونم!حرف حساب سرت نمی شه!

    همه چیزو براش می گم.من که کاری باهات ندارم!فقط دوست دارم بعضی وقتا با هم حرف بزنیم

    و اگه بشه بتونم ببینمت این که گناه نیس!!!

    گوشی رو تخت افتاده بود و صداش پخش می شد.رنگم پریده بود!تا ان روز این قدر احساس خجالت

    و ترس نکرده بودم!فرشاد با مشت به دیوار می کوبید داشتم سکته می کردم.

    بی اختیار گوشی رو برداشتم و گفتم:کثافت خفه شو !هر کاری می خوای بکن همه چیز رو به شوهرم

    گفتم!و او با کمال پررویی گفت: مگه شوهرت حرفات و باور می کنه؟وقتی خطت رو ببینه هر چی بگی

    محاله باور کنه!بذار یه تیکش رو بخونم:به اندازه ی تمام دنیا دوستت دارم.ارزویی جز این ندارم که با تو

    زیر یه سقف زندگی کنم و سر بر سینه ات بگذارم!

    به اینجا که رسید فرشاد گوشی رو گرفت و مرا به طرفی پرت کرد و هر چی از دهنش درومد گفت!

    خواستم فرار کنم شهاب با صدای بلند گریه می کرد.فرشاد به زمین و زمان بد می گفت.

    شهاب را در اغوش گرفتم و ارامش کردم .فرشاد هم یه گوشه ای نشسته بود سرش را میان

    دست هایش گرفته بود.بلند شدم و شماره ی نازنین رو گرفتم با گریه و التماس ازش خواستم

     به خونه ی ما بیاد و همه چیز رو برای فرشاد بگه!نازنین می گفت: خجالت می کشم . ابروم میره!

    با لخره راضی شد و زود اومد فرشاد به نقطه ای خیره شده بود.

    نازنین گفت:خیلی برام سخته ولی می گم.اقا فرشاد شما که می دونید من و شادی همکلاسی بودیم 

    خسرو یعنی همین نامرد سر راه من پیداش شد اون قدر سماجت کرد که دلباختش شدم!اون واسه من

    نامه های عاشقانه می نوشت و اصرار می کرد که جوابش و بدم!منم اصلا نامه نوشتن بلد نبودم از

    شادی خواستم جواب نامه هارو برام بنویسه!!شادی می گفت: اون دروغ می گه و تورو برا

    خوشگذرانی می خواد !

    خسرو می گفت : حالا مو قعیت مناسبی ندارم بی کارم سربازی نرفتم.وقتی وضعم رو به راه شد

     میام خواستگاریت!یه روز که رفته بودم خونه ی خالم خسرو رو توی راه دیدم با یه دختر دیگه!

    وقتی من و دید رنگش پرید و خودش رو به اون راه زد!بعد چند روز که بهش اعترض کردمو اون گفت:

    مگه بنده ی زر خریدتم!منم سادگی کردم و گفتم : برو گمشو!دیگه نمی خوام ببینمت .اون نامه هارم

    من ننوشتم دوستم می نوشت.اشغالی مثل تو لیاقت نداره!بعد هم دیگه ندیدمش به خدا  شادی

    گناهش همینه!این نامرد می خواد سو استفاده کنه!

    وقتی حرفای نازنین تموم شد احساس ارامش کردم.فرشاد نگاهی به من کرد همون نگاه همیشگی.

    دیگه نمی ترسیدم و راحت به چشمانش نگاه می کردم با همان ارامش همیشگی!

     

    یادمون باشه از این دوستیای خاله خرس برا هیچ کس نکنیم!

     

     

     

    + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط مریم گل |



  • دوست دارم...
     هیچ چیز ان قدر عجیب نیست که پیش نیاید !

    وقتی که امیدتان به خداوند است

    دوست دارم...

     

    دوست دارم عشق با صداقت را

    دوست دارم احساس خواستن را

    دوست دارم دل پر درد را

    دوست دارم درد شریک را

    دوست دارم زیبا یی حقیقی را

    دوست دارم سکوت حق را

    دوست دارم محبت بی منت را

    دوست دارم مهربانی بی پایان را

    دوست دارم ارامش زحمت کشیده را

    دوست دارم عاطفه ی بی دریغ را

    دوست دارم ارزوی ناکام را

    دوست دارم خواسته ی اجابت شده را

    دوست دارم رویای شیرین را

    دوست دارم وفای همیشگی را

    دوست دارم خوشی تقسیم شده را

    دوست دارم لبخند عمیق و ساده را

    دوست دارم همسفر عشق را

    دوست دارم همراه پایدارو پا به پا  را

    دوست دارم دوستی جاودانه را

    دوست دارم پلک های نجیب را

    دوست دارم انگشتان یاری رسان را

    دوست دارم جاودانگی را

    دوست دارم معبودم را

    دوست دارم...

                                                                                  نوشته ی مریم گل

    کار با عشق چه باشد؟!بنیاد خا نه ای همه از نازک و دل شوری!

    تا که ماوای معشوق باشد!

    + نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط مریم گل |



  • تولد مباررررررررررررررررررررررک!

     

    سلام دوستان با محبتم

    می خوام اول از لطف همه تشکر کنم

    یه چیز دیگه بگگگگگگگگگم؟

    مریم گل روز ۶ آذر ساعت۱۱.۵۰ دقیقه قبل از ظهر پا

    به این دنیا میذاره

    تولدم مبارررررررررک تولدت مباررررررک

    قابل توجه آذریای خوشگل و خوشدلیعنی همشون

    : هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

                                          ز روی صدق و صفا گذشته با دلم دمساز

     

    یه مطلب جالب به مناسبت تولدم از مجله ی موفقیت!

    ترکیب شگفت طنزو حکمت!!!!

    ـ با این که نظرات اغلب مردم تغییر می کند!

    ولی اعتقاد به اینکه حق با انهاست همیشه پابرجاست!!

    ـ قضاوت خوب محصول تجربه است وتجربه محصول قضاوت بد!!

    ـ قانون  در مساوات جادویی خود هم ثروتمندان وهم فقرا را به

    یکسان از خوابیدن زیر پل ها  گدایی در خیابان ها و دزدیدن نان منع می کند!!

     ـ  ۵مرحله یک پروژه:هیجان و ذوق

                                  نومیدی ورفع توهم

                                  در جستجوی مقصر

                                  تنبیه بی گناه

                                 سرافرازی ان که کنار گود بوده!!

    ـ شهر عبارت است از جامعه ای بزرگ که در ان مردم با همدیگر تنهایند!! 

    ـ شخص محافظه کار معتقد است هیچ کاری را برای اولین بار نباید انجام داد!

    ـ متعصب کسی است که نه نظرش را می تواند عوض کند

    نه می تواند مو ضوع مد نظرش را عوض کند!!

    ـ بسیاری از مردم تصور می کنند دارند فکر می کنند !

    در حالی که فقط پیش داوری های خویش را پس و پیش می کنند!!

    ـ به صرف این که کسی تحت  تعقیب است مقام گالیله را

     کسب نمی کند باید حق هم با او باشد!!

    ـ هر فرد به بزرگی چیزهایی است که او را خشمگین می سازد!!

    بد بین عبارت است از ادمی خوشبین که همه جنبه های مساله

     را می شناسد!!

     

    + نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط مریم گل |







  • عشق مهربوني


    یه پروانه می گیری
    می خوای ببینی زندس؟
    دستتوباز کنی فرار می کنه!
    محکم بگیریش می میره!
    دوست داشتن یه چیزی مثل پروانس!!!




    خوشحالم می کنی


    پيوند مهربوني


    جواب(نانای عزیييزم)
    برای زندگی کردن(نوشین جوون)
    در ارزوی ترنم(دختری شادو شیطون)
    ماه شب شعر من(اقا محمد رضا )
    ستایش(ارزو جووووون)
    مريم دلبر(مريم جووون)
    بغض ترانمو شکستم(یلدا جوون)
    حالا همه می دونن مشکی رنگ عشقه(عسل جوون)
    (عشق)یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
    شمال شرقی(رویا جوون ومریم)
    دلخسته تنها (فاطمه جوون بچه مثبت)( وب قبليش)
    عشق هرگز نمی میرد(بهاره جووون)
    مژگان جووووون
    نجاتم بده ای خدا (مريم جوون)در اتظار يار
    شعرو موسیقی علی اقا(مرد شب)
    من بارونو دوست دارم( خورشیییییییییید)
    پرستوی عاشق (تار )
    دوست دارم(پريسا جوون)
    هنر قهوه ای
    دوستانه(مريم جوووون)
    انتظار فرج( اقاشهرام )يه وب ديدنی و خاص
    دختری اواره در باد (فرزانه جوون)
    دختر تنهای شب(بازم فرزانه جوون)
    يادداشت هاي يك وبلاگر(اقا مجيد)
    تنها عشق(م عاشق)مريم جوون و اقا رضاشون
    من مشتری دايم می خانه ی عشقم(هم نفس عاشقان (اقا سعيد)
    حرف دلت(اقا حامد)
    مهربونی(شيما جوووون)
    روانشناسى و مشاوره(اقا محسن)دوست همراه
    اسكادران عشق(نرگس و زینب جووون)
    دولتمند انی ( كانديد)
    بحريست بحر عشق(مریم جوون* اسطوره)
    تك پرستوی جزيره ی عشق(Saman)
    love is all(اقا وحيد)
    ***serenade*** (اقا مهدی)
    اموزشگاه گيتار علی (علی گيتار)
    رقص باران(زیبا جوون)
    قاصدك مسافر(دريا جوون)
    اولدوز(اقا مهرداد)
    تقدیم به دوستان(امیر اقا)
    اصلاح طلبان خوزستان(محسن رها و انسان ازاد)
    آنچه آموختم ز استادم(راوی زندگی)
    در كوی عشق شوكت شاهی نمی خرند(در كوی عشق)
    ساقیا بده جامی(هما جوون)
    تا انتهای حضور(فاطمه جوون)
    تب عشق(حسين اقا)
    ّّّّّّّّّّپروانه وارپروازکن(خودمونی)اقا امين
    .:اول احد:.(نينى)
    موج عشق (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨)
    مظلومانه(محبوب)
    ياس سفيد(اقا خسرو)
    در سماع عشق بازان حال یاران دیدنی است(حسين اقا)
    ما از ان پاکدلانیم که به کس کینه نداریم(محبت جوون)
    دل شکسته ی شهر عشق(اقا فرهاد)
    اميد يا نا اميد(اقا اميد)
    :×.:. دختر برفی .:.× (هدا جوون)
    دلخسته تنها (فاطمه جوون بچه مثبت)( وب جديده)
    تنها ترين عشق(عاشق تنها)
    عشق دوست داشتنی(يه عاشق)
    اريايى
    ××××کی خوهم مرد تا دیگران شادی کنند××××(اقا رضا)
    **قالب وبلاگ آبدانان **



    اميدوارم خوشت بياد


    آذر 1387
    مرداد 1387
    تیر 1387
    خرداد 1387
    فروردین 1387
    بهمن 1386
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386
    مرداد 1386
    تیر 1386
    خرداد 1386
    فروردین 1386
    اسفند 1385
    بهمن 1385
    دی 1385
    آذر 1385
    آبان 1385









    دوستای مهربونم


    سوال من و جواب تو (REBECCA)
    عشق بی کلام (محمد اقا)
    لاهوت(اردستانی رستمی )
    عشق(اقا عبدالله)
    اگه نفسمو بگیری میام پیشت پس بگیرش. ؟(مریم جووون)
    تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب ( دجی یاسر هاکان )
    با تو یک دنیا حرف دارم(اقا داریوش)
    مردی به اسم پسر و هنوز باقیست>با شکوه (بلوگفاه)
    ادبیات معنوی در موسیقی
    ساحل نشین(اقا میثم)
    مهاجرت!!





    طراح قالب

    Aref Moradi



    RSS