بر اساس واقعیت
دلهره
دلم بدجوری شور می زد.تا زنگ تلفن به صدا درومد!قلبم به تپش می افتاد ودست و پایم می لرزید!
فکر اینکه فرشاد
رو از دست بدم مثل خوره افتاده بود به جونم!
در طول این چند روز هر وقت فرشاد به خونه بر می گشت ترس و دلهره باعث می شددر چند لحظه ی
ورودش خودم را از چشمانش پنهان کنم!تا می گفت :عزییییییزم کجایی؟ان وقت بود که نفس راحتی
می کشیدم و مثل همیشه با شورو شوق می امدم و رو به رویش می نشستم.
اندک اندک به دومین سالگرد ازدواجمون نزدیک می شدیم.پسرم شهاب دو ماهه شده بودو وجودش
رنگ و بویی تازه به زندگی مان بخشیده بود.
چند شبی بود که فرشاد اصرار داشت سالگرد ازدواجمون رو جشن بگیریم و مهمانی کوچکی راه بندازیم.
اما
ترس اینکه خدایی ناکرده ان همان وقت تلفن به صدا در بیاید و ابرویم برود باعث می شد که شدیدا
مخالفت کنم.
شب ها خوابم نمی برد و مدام فرشاد جلوی چشمم مجسم می شد که گاهی تنها نگاهم می کرد
بی انکه کلمه ای بگوید!وگاهی شانه هایم را در دستهایش می گرفت و محکم تکان می داد و فریاد
میزد:راستش را بگو وگرنه هم تورا می کشم هم خودمو!
کارم شب وروز گریه و زاری شده بود کم کم فرشاد هم متوجه شده بود هر چند سعی می کردم وقتی
به خانه می اید بر اعصابم مسلط باشم!ولی چشمان قرمزو پف کرده رسوایم می کرد.
این را وقتی بیشتر می فهمیدم که می امد و دستهایم را می گرفت و می بوسید و می گفت:عزیزم
چت شده؟مریضی؟چرا گریه کردی؟ مگه من مردم!اتفاقی افتاده؟
من که جرئت نداشتم حرفی بزنم فقط اشک می ریختم و او با نگرانی مو هایم را نوازش می کرد و
می گفت:حتما پدرمادرم حرفی زدن که رنجیدی!عزیزم اونا منظوری ندارن !اگه چیزی می گن از روی
محبت و دوستیه. و من میگفتم :نه بنده ی خداها که با من کاری ندارن!
چندبار تصمیم گرفتم حقیقت را بگویم ولی خیلی زود پشیمان شدم.با خود گفتم:اگه فرشاد بفهمه
حتما طلاقم می ده!!شایدم خفم کنه!!!!...
شبی روبه رویم نشست و دستهایم را گرفت و ملتمسانه گفت:عزیزم چرا حرف نمی زنی؟
یعنی من غریبم؟دارم دیوونه می شم.شب و روز ندارم!انصاف کجا رفته؟! مگه اول زندگیمون به هم
قول ندادیم هیچی رو از هم پنهان نکنیم؟! نزدیک بود همه چیز رو بگم!ولی تا چشماش رو میدیدم
زبانم بند می اومد.هر دفعه که حرف به اینجا می رسید با صدای بلند گریم می اومد طوری که به
هق هق می افتادم!فرشاد می گفت : شاید دچار افسردگی شدی .به خاطر منم که شده بیا بریم
دکتر! بعد از چند بار که این اتفاق افتاد دیگه نتونستم نه بگم!روزی که رو به روی دکتر نشستم برای
یک لحظه حس کردم کسی را پیدا کردم که پیدا شده بهم کمک کنه.او پرسشهای زیادی مطرح کرد
ولی نمی توانستم به همه ی ان ها جواب بدم!وقتی پرسید :ایا یاداوری خاطره ای باعث ترس و
اظطراب شما شده؟ خیلی ترسیدم!حس کردم ممکنه همه چیزو بفهمه!
دکتر گفت :نذارید تو خونه تنها بمونه ببریدش گردش مسافرت به مناطق سرسبز
از مطب بیرون اومدیم احساس ارامش می کردم و منتظر بودم که فرشاد چیزی بگه که گفت:
عزیزم فردا مرخصی می گیرم بریم شمال.موافقی؟
بی اختیار لبخندی زدم وگفتم:راست می گی !فدات بشم.
فردا
هنوز از سر کار نیومده بود که چمدان را بستم و لباس نارنجی ام رو پوشیدم که فرشاد دوست داشت.
ثانیه شماری می کردم که فرشاد بیاد بگه بریییییم.
سرانجام امد وقتی مرا با ان حال دید گفت:خدارو شکر بهتری عزیزم؟
فوری گفتم :اره خیلی خووووبم
به اشپزخونه رفتم تا برایش شربتی بیارم که گفت:داشتم دیوونه می شدم نزدیک بود با رئیسم
دعوام بشه!
گفتم: چرا؟
گفت:با مرخصیم موافقت نکرد!
لیوان شربت از دستم افتاد روی صندلی ولو شد!فرشاد با عجله خودش و رسوند و گفت :چی شد؟
و من بی انکه بهش حرفی بزنم فقط نگاش می کردم حال بد گذشته دوباره اومد سراغم!
واااااای
صدای تلفن وضع را خراب تر کرد!
با عجله گو شی رو بر داشتم مادر شوهرم بود!نفس راحتی کشیدم و سلام علیکی کردم و گوشی را
به فرشاد دادم.نفهمیدم چه گفتند ولی بعد از تمام شدن مکالمه فرشاد گفت:مادر می گه شام بریم
اونجا موافقی؟
فورا گفتم : اره اره اتفاقا دلم براشون تنگ شده بود اصلا چند روزی بریم اونجا!
تا این حرف از دهانم بیرون امد فرشاد به طرفم پرید دستم را گرفت و کشان کشان به سوی اتاق خواب
برد و روی تخت انداخت در را بست و گفت: منتظر تلفن کی بودییییییییییی؟حالا مطمئن شدم تو مریض
نیستی !از یه چیزی وحشت داری که می خوای از خونه فرار کنی!مگه نه؟ حرف بزن؟؟؟؟
مثل بید می لرزیدم .انگار تمام دنیا دور سرم می چرخید!دهانم خشک شده بود به زور می توانستم
حرف بزنم .
باز صدای تلفن به صدا درامد .فرشاد گوشی را برداشت ولی حرفی نزد و گوشی را به من داد و همزمان
دکمه ی پخش را زد.زبانم بند امده بود!فرشاد با اشاره می خواست زورم کنه که حرف بزنم .
گوشی از دستم افتاد .دوباره صدای زنگ تلفن و همزمان صدای فرشاد بود که لرزش تنم را بیشتر
می کرد :به خدا اگه حرف نزنی هم تورو هم خمدمو می کشم! گفتم :باشه
از ان سوی خط کسی گفت:انگار یادت رفته!گفتم یه هفته وقت داری به من زنگ بزنی اگه نه زنگ
میزنم و همه چیز رو به شوهرت می گم.بدبختت می کنم!هفت روز کنار تلفن نشستم فکر کردی
می تونی از دستم فرار کنی؟؟؟کور خوندی!بیچارت می کنم!مگه لالی حرف بزن!نامه هات جلو
چشممه .تیکه های خوبش رو انتخاب کردم تا برای شوهرت بخونم!حرف حساب سرت نمی شه!
همه چیزو براش می گم.من که کاری باهات ندارم!فقط دوست دارم بعضی وقتا با هم حرف بزنیم
و اگه بشه بتونم ببینمت این که گناه نیس!!!
گوشی رو تخت افتاده بود و صداش پخش می شد.رنگم پریده بود!تا ان روز این قدر احساس خجالت
و ترس نکرده بودم!فرشاد با مشت به دیوار می کوبید داشتم سکته می کردم.
بی اختیار گوشی رو برداشتم و گفتم:کثافت خفه شو !هر کاری می خوای بکن همه چیز رو به شوهرم
گفتم!و او با کمال پررویی گفت: مگه شوهرت حرفات و باور می کنه؟وقتی خطت رو ببینه هر چی بگی
محاله باور کنه!بذار یه تیکش رو بخونم:به اندازه ی تمام دنیا دوستت دارم.ارزویی جز این ندارم که با تو
زیر یه سقف زندگی کنم و سر بر سینه ات بگذارم!
به اینجا که رسید فرشاد گوشی رو گرفت و مرا به طرفی پرت کرد و هر چی از دهنش درومد گفت!
خواستم فرار کنم شهاب با صدای بلند گریه می کرد.فرشاد به زمین و زمان بد می گفت.
شهاب را در اغوش گرفتم و ارامش کردم .فرشاد هم یه گوشه ای نشسته بود سرش را میان
دست هایش گرفته بود.بلند شدم و شماره ی نازنین رو گرفتم با گریه و التماس ازش خواستم
به خونه ی ما بیاد و همه چیز رو برای فرشاد بگه!نازنین می گفت: خجالت می کشم . ابروم میره!
با لخره راضی شد و زود اومد فرشاد به نقطه ای خیره شده بود.
نازنین گفت:خیلی برام سخته ولی می گم.اقا فرشاد شما که می دونید من و شادی همکلاسی بودیم
خسرو یعنی همین نامرد سر راه من پیداش شد اون قدر سماجت کرد که دلباختش شدم!اون واسه من
نامه های عاشقانه می نوشت و اصرار می کرد که جوابش و بدم!منم اصلا نامه نوشتن بلد نبودم از
شادی خواستم جواب نامه هارو برام بنویسه!!شادی می گفت: اون دروغ می گه و تورو برا
خوشگذرانی می خواد !
خسرو می گفت : حالا مو قعیت مناسبی ندارم بی کارم سربازی نرفتم.وقتی وضعم رو به راه شد
میام خواستگاریت!یه روز که رفته بودم خونه ی خالم خسرو رو توی راه دیدم با یه دختر دیگه!
وقتی من و دید رنگش پرید و خودش رو به اون راه زد!بعد چند روز که بهش اعترض کردمو اون گفت:
مگه بنده ی زر خریدتم!منم سادگی کردم و گفتم : برو گمشو!دیگه نمی خوام ببینمت .اون نامه هارم
من ننوشتم دوستم می نوشت.اشغالی مثل تو لیاقت نداره!بعد هم دیگه ندیدمش به خدا شادی
گناهش همینه!این نامرد می خواد سو استفاده کنه!
وقتی حرفای نازنین تموم شد احساس ارامش کردم.فرشاد نگاهی به من کرد همون نگاه همیشگی.
دیگه نمی ترسیدم و راحت به چشمانش نگاه می کردم با همان ارامش همیشگی!

یادمون باشه از این دوستیای خاله خرس برا هیچ کس نکنیم!